گفتمش ،دل که شکستی خبر از حالش داری؟گفت ،در عهد گذشته گذر ی هم داریگفتمش، رفتی مرهم بغض ترک خورده چه شد ؟گفت ،در سینه خود شوق جری هم داریگفتمش، آینه از غربت منتیره شدهگفت، در چشم خودتجلوه زری هم داریگفتمش، غصه چو طوفانهمه جا میپیچدگفت دریا دلیساحلی آرام داریگفتم، از قصه تنهاییخود خسته شدمگفت ،در خلوت دلهمسفری هم داریگفتم، رفتنشخانه ی بیجانِدلم ویران کرد.گفت، در ویرانی دلآبادگری هم داریگفتمش،ای شعراز دست زمانطاقت من طاق شدهگفت،در صبرچراغ سحری هم داریمهلن عزیزی
+ نوشته شده در شنبه
برچسب:
نویسنده: اشکان محمودی
تاريخ: جمعه
7 آذر
1404 ساعت: 3:04